زبانحال حضرت رقیه سلاماللهعلیها با سر مطهر پدر
مرغ باغ ملـکـوتم که شکـسـتهست پرم ریخته دست زمان خاک یتیمی به سرم چه فـراقی و چه داغی که ندیـده چشمم در همین فـاصله از زنـدگی مخـتـصرم چند روزیست که از حال دلم بیخبری چند روزیست که از حال سرت بیخبرم شـانـۀ سنـگ شده جـایِ سـر دخـتـر تو جایِ آغـوش تو ای کـوهترین مرد حرم کاش میشد که دوبـاره به مدیـنه برویم تا که انگـشـتری از شهـر برایت بخـرم کـفـتـر جـلـد سر و دوش عـمـویـم بودم حال با حرمله و شمر و سنان همسفـرم سیلی و هلهـله کم بود که با زخـمزبـان هر کسی زد نمک طعنه به زخم جگرم گرچه گیسو و سرم سوخت ولی شکر خدا معـجـر سوخـتـهای هست ببندم به سرم کاش میشد که نخی از گل پیـراهن تو با خودم محـض تـبـرک به مدیـنه ببـرم آبــرو بـود کـه از کـاخ سـتـم مـیبـردم با همین اسلحۀ اشک و همین چشم ترم دست و پا گیر شدم، مرحمتی کن بِـبَرم که در این قـافـلـه بـا تـاول پـا دردسـرم بین زهـرا و رقیه چه شباهتهاییست! کـشـتـۀ سـیـلـیِ بـعـد از غــم داغ پـدرم |